آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه25مرداد94(روز دختران)

                             پدرم ! شنیدن صدای تو در اول صبح و اینکه هنوز چونان گذشته امروز در خاطرت بود و دخترک دیروز خویش را امروز با نوای گرمت تبریک گفتی مسرورم می کند،به من نیرویی عجیب می دهد ،بر خود می بالم که چون تویی دارم ، قدرتی عظیم که می توان در تمام ثانیه هایم بر رو تکیه زنم.   پدرم تا همیشه همیشه با من باش.        دخترک زیبای من روزت مبارک با تمام نفس هایم با تمام احساسم  &...
25 مرداد 1394

تولد علی کوچولو

روز شنبه تولد گل پسرم بود و از قضا شب جمعه دوره فامیلی مون تو خونه عمه آزاده پسرم بود. و از طرف دیگه هم چون ما تازه از مسافرت اومدیم قرار شد که تولد علی رو تو خونه عمه ش بگیریم. پس کیکی سفارش دادیم و قرار هم بر این شد  که هزینه شام اون شب رو ما تقبل کنیم. چون ما تو دوره هامون شام از بیرون می گیریم و هر کس دونگ خودش رو میده و میوه و شیرینی و دسر و سالاد و باقی قضایا با میزبانه. البته کلیه هماهنگی های سفارش شام  و امور مربوطه ش رو هم عمه الهام انجام داد. که دستشون درد نکنه. ما هم هزینه هاش رو پرداخت کردیم. عمه آزاده هم زحمت کشید اتاق رو تزیین کرد.خلاصه تولدی بود با همکاری خانواده. آویسا خانوم هم بعدازظهر بردم آرا...
12 مرداد 1394

سفرنامه شمال(تعطیلات تابستان 94)

سلام و صدها سلام به دوستان گلم و به دو گل کوچک زندگی ام که همیشه عطر وجود اونها تنها رایحه ای ست که به من انگیزه وجود داشتن میده... بعد از جابه جایی در محیط کار احتیاج به استراحتی داشتیم و از این جهت با همسرجان هماهنگ کردیم تا سفری به دیار وطن بنماییم و اندکی از خستگی این روزها برهیم. ابتدا قصد بر صله رحم با خانواده و بعد آن سفر به جاده اسالم و شهرهای ساحلی داشتیم و اما با رسیدن به شمال اندکی برنامه مان تغییر کرد اما در کل سفر خوبی بود و من بسیار ریلکس شدم. به محض شروع شدن تعطیلات تحولی هم در پسرکمان ایجاد شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و در شمال هم به پشتی های خونه باباحاجی تکیه میداد و راه میرفت. ...
12 مرداد 1394

دخترم(13تیر 94)

                                                              سلام به دخترک خوش سرزبونم. که هر جا میره همه عاشقه بلبل زبونی هاش میشن. تقریباً نصف جلسات کلاس های اسکیتش هم رفته و کلی پیشرفت کرده. روز پنچ شنبه ای با شور و اشتیاقی اومد سمتم که"مامان من دیشب خواب اسکیت و کیک دیدم" منم لبخندی زدم و هیچی نگفتم. در حالی که...
13 تير 1394

ماجرای پسرم(13تیر94)

                                                  سلام پسر نازم. دلم خیلی برات تنگ شده. امروز بعد مدت ها صبح موقعی که رسیدیم دم در مهد خواب بودی و وقتی خواستم تحویلت بدم بهم چسبیدی. وای که چه حس قشنگی بود. اصلاً نمیشه توصیف کرد اونقدر که با تمام بهم ریختگی درونیم کاملاً ریلکسم کرد. دوستت دارم عشق کوچکم. از همین جا گرمترین احساسم رو در قالب بوسه برات می فرستم. دوباره از اون مشکلا...
13 تير 1394

سه شنبه2تیر 94

دخترکمان روزهای زوج تشریف می برند کلاس اسکیت. بلاخره هم کفش های اسکیتش با یه هفته تأخیر به دستش رسید .رنگ زرد سفارش دادیم  ولی بعد گفتند تموم شده و دخترکم روز اول کلاسش رو شنبه با کفش های اسکیت قرمز رنگ  آغاز کرد. وقتی هم از کلاس میاد از خستگی زیاد دچار انرژی مضاعف می شوند و کلاً کارهای عجیب و غریب تحویل بنده و پدرجان می دهند. چه کنیم دخترمان انرژی هسته ای دارند روز 5شنبه ای هم با اهل و عیال رفتیم آتلیه  که تصاویرش رو متعاقباً ارسال می فرماییم. ...
2 تير 1394

سه شنبه2تیر94

                                                  روزهای گرم تابستان آغاز شده اند و بنده در گیرودار سردردهای عجیب که زاییده گرمای هواست در تلاطمم. هر چند یاد پارسال میافتم همی شکر می کنم ...بگذریم پسرکمان این روزها بسیار شیطان شده اند و گاهی در ماشین گریه می کنند همی و البته گاهی هم مورد نوازش خواهرانه قرار می گیرند. تا قدم در منزل می نهیم ایشان حاضر نیستند اندکی از آغ...
2 تير 1394

مسابقه نماز25خرداد94

امروز گل دخترم رفت مسابقه نماز تو شیرخوارگاه آمنه.دیشب خاله سمیه دخترم اس دادند البته ببخشید پیامک دادند که برای آویسا خانوم لباس آستین بلند و روسری بیارید چون می خواد بره مسابقه. امروز لباساش رو آوردم و رضایتنامه ش هم امضا کردم تا ایشان راهی شوند. ساعت 10:30 رفتم به پسر گلمان سر بزنم که دیدم خاله سمیه دم دره و  می گه که تازه برگشتن و جایزه دختر عسلم رو تحویلم داد. خدا رو شکر مسابقه ش رو خوب داده بود ایناهم جایزه هاش... اینم دخترکم با هیئت همراه...   ...
25 خرداد 1394

دوشنبه 17خرداد(اندر احوالات)

                                                                      پسرکمان ده ماهگی خویش تمام کرده اند، بسیار شیرین و تو دل برو شده اند همی. کماکان تنبل می باشند و هر چند جدیداً در جا 360درجه می چرخند و دقیقاً از دیروز هم دنده عقب میروند. از دیروز هم تا داخل روروکش قرار می گی...
18 خرداد 1394